پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۵

ما مردم

يکي دو روز است حسابي به هم ريخته ام. نگرانم از عاقبت راهي که جمهوري اسلامي برگزيده. به سيم آخر زدن. زندگيمان را تباه خريتهاشان کردند. هيچ کسي هم جرات ندارد کلمه اي بگويد. لينکي ديدم. از يکي از مداحان معروف که اصلا نمي دانم کيست و چي ..که طرف در يک فيلم کوتاه که با موبايل گرفته شده نشسته و قلياني و خانمي بغل دستش. در توضيح لينک هم آمده که اين آقاي روضه خوان درباري ترياک مي کشد کنار دست آن خانم لختي. آخر حماقت تا چه حد؟ آيا اينکه حزب الله لبنان به هر خانواده لبناني آسيب ديده 13000$ مي دهد و خانه اش را هم بازسازي مي کند کافي نيست که ناراضي باشيم حتي اگر خامنه اي يک نخ سيگار هم در عمرش نکشيده باشد و به جاي آلت تناسلي برگ انجير به آنجايش آويزان باشد؟ حتما بايد به گونه اي سطح مجادله را اينقدر سخيف کنيم ؟
 Posted by Picasa

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

اوضاع بحراني



نگراني در کشور "خارج از کشور"
مسعود بهنود

اين روزها بيشتر نزديک به سه ميليون ساکنان کشور "خارج از کشور"، از آن جا که در جريان مدام اطلاعات و اخبار فيلتر نشده قرار دارند، فارغ از تقسيم بندي هاي مرامي [چپ و راست]، تاريخي [مصدقي، حزب اللهي، جمهوري خواه و سلطنت طلب] و يا طبعي [ميانه رو يا راديکال] دغدغه مشترکي دارند و آن احتمال حمله نظامي به ايران است. دلنگران تکرار سرنوشت عراق و افغانستان در مورد وطن خويشند. هر مصاحبه اي با صاحب مقامي، هر گزارشي از لبنان، هر خبري که از ترور و وحشت در عراق، به ويژه اين روزها که لقلقه لسان همه ايران شده است، نگراني مي آورد. به ويژه اگر به عنوان فلفل و نمک و خردل اين غذاي دير هضم، مقداري هم تهديد و گمانه زني درباره پرونده هسته اي چاشني شده باشد.
اين پريشان خوابي که در ميان اکثريت اتباع کشور "خارج از کشور" معمول است، از بخت خوش [ يا بد؟] براي ايرانياني که در گلدان خود قرار دارند، رايج نيست. ساکنان سرزمين پدري از خبرهاي بد بي خبرند و اخبار گزينش شده هر زمان لازم باشد آنان را نسبت به خطر جنگ نيمه بيدار مي کند و در بقيه موارد براي حفظ انسجام دروني، اهميت و درجه نزديکي خطر از چشم و گوش مردم پنهان نگاه داشته مي شود.
به همين جهت است که گاه مانند ديروز که مردم از تمرين طرح ارتباطات فرماندهان و مردم – براي موقعي که سيستم مخابراتي کشور از کار افتاده باشد – با خبر مي شوند، يا وقتي مي شنوند که پرواز هواپيماهاي شناسائي خارجي – گرچه نامشان شده باشد اشياي پرنده ناشناس – بر فراز شهرهاي مرزي و حتي عمق کشور هر روزه شده است، يا وقتي مي بينند برخلاف تبليغات رايج، هر صاحب نامي در دنيا که فرصت مي يابد تهديدي نثار ايران مي کند، در ذهنشان خطر بزرگ تر و قطعي تر از آن که مي شود که هست.
اين بي خبر پروراندن و به شعار و شعر عادت دادن مردم، کم کم دارد بي اثر مي شود و زيان خود را آشکار مي کند، چنان که در جريان پرونده هسته اي تا چند ساعت قبل از تصميم اخير شوراي امنيت سازمان ملل، صدا و سيما و رسانه هاي همصدا با نقل گزينشي گفته هاي ديگران و مقالات روزنامه ها، چنين مي نمودند که ايران موفق شده بين اعضاي شوراي امنيت اختلاف اندازد و هيچ کس هم درجهان با حمله به ايران موافق نيست، و مردم هم ايستاده اند تا دولت هاي مخالف ايران را سرنگون کنند و محکم ترين دولت ها متعلق به دوستان و متحدان معدود ماست، بشار اسد و چاوز. مي توان دريافت مردمي که هنوز رسانه هاي داخلي را باور دارند، اصلا منتظر شنيدن خبر صدور قطعنامه 1696 و بي وفائي روسيه و چين نبودند. آنان در تمام يک سال گذشته حالشان همين بوده است.
همزمان با حرکت پرونده هسته اي در جهت مخالف خواست مردم و دولت ايران، رسانه هاي همصدا با دولت با انتشار گزينشي اخبار و نقل تکه هاي انتخاب شده از اظهارنظرهاي اين و آن چنين نمودند که همه چيز مطابق ميل پيش مي رود و آمريکا موفق به ايجاد هيچ موجي عليه ايران نشده است. سهل است اين رسانه ها بارها و بارها خبر از پيروزي بزرگ کشور دادند و پشت دشمن را به خاک رسيده توصيف کردند. البته که ما ملت ايران هم بدمان نمي آيد که چنين باشد. از همين رو با کمال ميل باور کرديم رجزخواني ها را، و پذيرفتيم که ببرکاغذي آمريکا که در عراق هم در باتلاق گير افتاده است، در مقابله با ايران هم شکست خورد.
اما با صدور قطعنامه ضربه اي براي بيداري زده شد، اما تبليغات دروني در سه هفته اخير به فهرست شکست هاي آمريکا و همدستش اسرائيل يکي ديگر هم اضافه کرده و آن هم در لبنان است. هر چه کشته ها و ويراني ها بيشتر مي شود روزنامه هائي مانند کيهان بر شدت کلمات حماسي و گزارش هاي اختصاصي از پيروزي هاي حزب الله مي افزايند و جالب است که فرض را بر اين دارند که همه مردم جهان با آن ها همصدا شده و پيروزي حزب الله را مي خواهند و قهرمان ملي جهاني سيد حسن نصرالله است. در حالي که اصلا چنين نيست.
مردم صلح جو و ضد جنگ جهان مردم سالار براي اولين بار در تاريخ بشري حتي حاضر نيستند کشته شدن سربازان حرفه اي را تحمل کنند و عکس هر سربازي که در عراق و افغانستان به قتل مي رسد، با بچه ها و همسرش در صفحات روزنامه هاي اروپا و آمريکا چاپ مي شود که تغيير عجيبي است در نگرش بشر به جنگ. اين مردم بر خلاف روزنامه کيهان، اصلا چنين نيست که براي بمب هاي حزب الله کف بزنند و به موشک هاي اسرائيل نفرين بفرستند. براي اکثر مردم دنيا که جهتي در اين جنگ ندارند و سابقه اي از ظلم اسرائيلي ها به فلسطيني ها نمي شناسند، موضوع از زماني شروع شده که موشک حزب الله بر سر مردم بي دفاع اسرائيل پرتاب شده است. غلط است اما واقعيت اين است که در نظر اکثر مردم اروپا و غرب سيد حسن نصرالله همان بن لادن است.
مصادره کردن مردم ضد جنگ جهان و جا زدن آن ها انگار که آماده اند حلقه گلي بر گردن نصرالله بيندازند و به ايران هم بابت تجهيز حزب الله پاداش بدهند، از آن خواب هاي خوش است که واقعيت ندارد.آن چه امروز در اطراف جمهوري اسلامي خبرساز شده، اول اين است که در تبليغات جهاني که – با اهداف کيهان تهران کاملا همسوست - اين ايران است که در لبنان قصد قدرت نمائي دارد. اصلا سخني از فلسطين نيست که حقانيت و مظلوميتش کمک کند به تغيير نگاه ها. تحليل عمومي مردم غرب اين است که اين جنگ نه فلسطيني است و نه عربي. جنگي است بين ايران و اسرائيل، مگر رييس جمهور ايران نگفت که اسرائيل بايد از روي نقشه پاک شود، بفرمائيد شروع کرده است. اين عين استدلال ديشب ناتانياهو نخست وزير پيشين اسرائيل است در برنامه "گفتگوي داغ" بي بي سي جهاني. او گفت ما با لبنان حرفي و جنگي نداريم لبناني ها مظلومند که گرفتار ايراني ها شده اند که بازوهاي بلندشان را دراز کرده و در ميان مردم جنوب لبنان پناه گرفته و هزاران موشک به آن جا منتقل کرده اند. بايد تکليف جهان با جمهوري اسلامي روشن شود. البته که سياست جهاني، حتي سياست آمريکا دست اسرائيل نيست، اما به هر حال صداي پرقدرتي است در واشنگتن و اروپا.
ايرانياني که در بيرون از کشور زندگي مي کنند اين روزها مدام تلفن به دست، حال و احوال بستگان خود مي پرسند و از بي خيالي آن ها تعجب زده مي شوند، که به چشم مي بينند که همسايگانشان در غرب ضمن ضديت با جنگ و بدگوئي از اسرائيل – که عموميت دارد، اما فقط به دليل آن که مردم بي گناه لبنان را مي کوبد – اين سئوال جدي را هم دارند که چرا دولت شما به حزب الله موشک داده و جنگ افروزي مي کند. در بين اکثريت مردم غرب محبوبيتي براي حزب الله متصور نيست، از همين رو تظاهرات هفته گذشته در پايتخت هاي اروپائي به اندازه يک دهم تظاهرات عليه جنگ عراق هم افراد را جذب و جلب نکرد. اما همزمان با آن يک هفته اي است که کمتر در خبرها و تحليل ها به سوريه اشاره اي مي شود. از آن سو هيچ خبري هم از اعراب نيست. پس اين جنگ که روزنامه کيهان هفته گذشته معتقد بود باعث شده است که جهانيان شمه اي از قدرت جمهوري اسلامي را اندازه بگيرند، و به صراحت حزب الله را با افتخار آغازگر آن معرفي مي کرد، اينک به سوژه اي عليه ايران تبديل شده است. و اين براي کساني که دورند نگراني مي آورد.
همزمان با شدت گرفتن حملات و تهديدهاي جهاني، درست همين است که رسانه هاي داخلي هم از شدت رجزخواني ها کاسته اند. درست همين است که نماينده جمهوري اسلامي در نيويورک چنان که گفته و تائيد شد با مقامات آمريکائي به گفتگو نشسته است. اين جنگ به يک تعبير دامي بود که تندروهاي جمهوري اسلامي در آن افتادند و در آن لحظه مناسب سرنوشت ديدند. اما به نظر مي رسد تيغ دو دمي بود که در کار انداختن آن اشتباه محاسبه زماني شد، و کاش بشود آبرومندانه به نوعي جمع شود. وگرنه نگراني ايرانيان ادامه دارد و بي جا هم نيست.
اين که تمام منافذ را براي شنيدن واقعيت ها ببندند، حتي تحمل نکنند که روزنامه ها هر يک به سبک خود از مظلوميت فلسطيني ها دفاع کنند و از غيرت حزب الله سخن بگويند، اين که خشمگين شوند اگر کسي يوشکا فيشر هم واقعيت ها را در تهران بگويد، جاي تامل دارد. به دنبال مصاحبه وزير خارجه سابق آلمان در تهران که همان را گفت که بدان معتقد بود و از آن خبر داشت و در حقيقت حق ميزبان را به جا آورد و فريبش نداد، ديده ايد که تندروها و رجزخوانان به خشم افتادند و پرونده ساختند براي ميزبانان وزير خارجه سابق آلمان انگار آن ها در دل فيشر انداخته اند که خطر موقع را بازگويد. اين يعني خواب زدگاني که با هر کس قصد بيداريشان را دارد هم دشمني مي ورزند.
چندي پيش محمد الصحاف چهره معروف روزهاي آخر دولت صدام، با موهائي که ديگر با رنگ مو به رنگ شبق نيست بلکه يکدست سفيدست با مجله اي اسپانيائي مصاحبه اي کرده بود. در آن جا با يادآوري اين که وقتي دوربين ها ارتش آمريکا را نشان دادند که وارد بغداد شده صحاف همچنان تکذيب مي کرد و مي گفت جرات ندارند پايشان را در سرزمين مقدس عربي بگذارند، وزير تبليغات صدام نکته جالبي مي گويد. مي گويد چنين نيست که من قصد فريب خودم را داشتم بلکه آن چه مي گفتم باور خودم بود. و از طريق من هزاران نفر ديگر هم باور مي کردند. خبرنگار مي گفت صدام حسين خودش جزء کدام دسته بود فريب خورده و يا فريب داده . صحاف جوابي شبيه به اين داده بود. در چنين سيستمي اصلا نمي توان جدا کرد همه در يک زمان فريب مي خورند و فريب مي دهند.
مردم ايران آرزو دارند که بيداري به بهاي سنگين مانند عراق نصيبشان نشود، بسيار شنيده ايم که مي گويند: رجزخوانان که براي خود رسالت جهاني هم قائلند، تا جائي که به سرنوشت خودشان مربوط است و به مردم که چقدر آن ها را باورکنند، موضوع نگراني نيستند، هر کس گليم بخت خود مي بافد، اما اگر قرار باشد مانند جنگ هشت ساله عراق، مردم ايران بهاي اشتباه محاسبات و رجزخواني ها و کشاندن کشور و منطقه و دنيا به لبه جنگ را بپردازند، راستي که حق نيست. مردم ايران سزاوار نيستند که باز خود را در مقابل عمل انجام شده اين دسته ببينند و بهايش را با جان و از دست رفتن فرصت هاي بزرگ براي آباداني و آزادي کشور بپردازند.
اين نگراني که امروز بر دل ايرانيان ساکن کشور "خارج از کشور" حکمفرماست، هشت سال پيش نبود. برعکس بود، چرا که در ايران دولتي اصلاح طلب و صلحجو بر سر کار بود که تنش زدائي از روابط خارجي را در دستور داشت، جنگ طلبان صهيوني و آمريکائي هم کاري در مقابل فضاي مناسب جهاني نمي توانستند کرد. آرزوي اين جنگ طلبان بود که همفکرانشان در ايران – تندروهاي بنيادگرا – کاري بکنند که کردند.
در آن زمان ساکنان کشور "خارج از کشور" به اعتبار و آبروئي که يافته بودند، نه که خوف امروزي در دلشان نبود بلکه مجال آن داشتند که تفاوت هاي جامعه آزادي طلب و صلحجوي ايراني با همسايگان صدامي و طالباني خود را هم به دنيا بنمايانند و به همين کرشمه آسوده بخوابند و اميدوار باشند که چرخ بر مدار مي گردد. اما اينک چنين نيست. ديدي اي دل که غم يار دگربار چه کرد.
 Posted by Picasa

گریه فواد سینیوره

از پز انسان دوستی بیشتر از هر چیز متنفرم.به درک که در هر گوشه ای از دنیا انسان هایی به هر دلیل می میرند. مگر فرقی می کند که یک موجود جاندار فنا پذیر به چه دلیلی یا در چه سنی بمیرد؟ شاید هم برای من که در فضای نفرت پرور و نفرت انگیز ایران اسلامی رشد یافته ام این احساسات طبیعی باشد. از شما چه پنهان بعضی اوقات از مرگ دسته جمعی عده ای از انسانها خوشحال می شوم. فکر می کنم بیش از هشتاد درصد انسان ها با شرایطی که در دنیا هست، بعد از مرگ سعادتمند تر هستند.
با همه این اوصاف و اینکه از چسناله بیزارم، دیشب وقتی توی بی بی سی چهره فواد سینیوره نخست وزیر لبنان را دیدم که در جمع سران عرب، از آنها در خواست می کرد کاری برای لبنان بکنند، و بعد بغض کرد و گریه اش گرفت، برای معدود دفعات در عمرم دلم برای لبنان سوخت. دیدن گریه یک مرد گنده، آنهم سیاستمدار و از آن بالاتر، عرب! خیلی عجیب است. دل سنگ را هم کباب می کند. به لبنان و فواد سینیوره فکر کردم و این که نه راه پس دارند و نه راه پیش. گروگان حزب الشیطانند و ایران و سوریه و می ترسند مخالفتی کنند با این یاغیگری و جیره خوار بیگانه بودن حزب الشیطان، و آتش جنگ داخلی دیگری روشن شود. از آن سو هم اسراییل است که موجود غیر یهودی را دارای حق حیات نمی داند، اصولا و اگر همه را نابود نمی کند از رودربایستی با آمریکاست. بیچاره لبنان. بیچاره هر کس که گرفتار احمق های خونخوار است

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵

انرژي هسته اي و موبي ديک



اجبارا تکه هایی از یکی از ورسیون های تلویزیونی موبی دیک را امروز می دیدم. نمی دانم چه کسی مسول انتخاب و پخش این فیلمهاست ولی به طور عجیبی انگار به شرایط امروز ما شبیه بود.

یک کشتی تجاری که عده ای ملوان از سر ناچاری در آن جمع شده اند. هر کدام عقیده و نظری خاص دارند و بین سی نفر ملوان حتی به زحمت می توان دو فکر یکسان یافت. یک ناخدای نیمه دیوانه که به خاطر احساسات احمقانه و کینه ریشه دارش کشتی و کل اصحابش را در دریا سرگردان کرده. به دنبال هدفی که ذاتا برای هیچکدام از افراد کشتی، جز خود ناخدا ارزشی ندارد.

عده بسیار کمی از ملوانان به ناخدا وفادارند، چون او را قدرت برتر کشتی می دانند. عده ای از عواقب شورش می ترسند و عده ای نیز که به دو گروه قبلی تعلق ندارند، از پراکنندگی و تنها ماندن رنج می برند. در زمانی هم که می توانند ناخدا را از قدرت ساقط کنند دچار تردید می شوند.

در نهایت ناخدا(ایهب) همه کشتی و ملوانان را اسیر کینه خود در جنگ با موبی دیک روانه قعر دریا می کند حتی استارباکی را که از ابتدا با او مخالف بود.

عجیب شبیه ایران است، این کشتی. از همان سی سال پیش که این نفرین اسلامی دامنگیر کشور شد. یک پیرمرد نیمه دیوانه به دنبال کینه ای این کشتی را سرگردان کرده، میان خطراتی که هر لحظه آن را تهدید می کنند. خمینی کبیر و بی ریشه. با وجوذی سراسر کینه و عقده همه را اسیر تمایلات نفسانی اش کرده. که آموخته مان کرده اند، نفسانیات دنیاست و مال و زن و بچه.. اما آنقدر در گوشمان فریاد زده اند این اراجیف را که فراموش کردیم، حسد و جاه طلبی و شهوت و مال پرستی برادران خونی کینه و نفرت اند. آن که خمینی به ما ارزانی داشت. که به اسرائیل و آمریکا کینه بورزیم و هیچکدام ندانستیم این حس در تملک ما نبوده است که اکنون این چنین برایمان غریبه است. حس نفرت از آمریکا و غرب و اسرائیل، همه ریشه در وجود خود خمینی داشت و چند نفر از همفکرانش.

بارها این کشتی به سمت نابودی رفت اما زمان همچنان به نفع ما بود. تا جایی که پیرمرد دل از دنیا کند، جام زهرش را سر کشید و به دوزخ پناهنده شد از شر کینه خودش.

رفت و سالها بعد، آتش هیولایی که تخمش را در سینه تک تکمان کاشته بود هنوز زیر خاکستر به انتظار بود. که روزی سر بر آورد. اگر هم خود، به تیر خشمش گرفتار نمی کند جمعی را، هلهله کشان جنایات چچن و عراق و القاعده و اینک حزب الله باشد.
دوباره اما، شرایط به گونه ای پیشرفته که اینبار جمعی، به جای آن قادر مطلق نشسته اند. به سوی فنا می بند شاکله این کشتی شکسته را. با نفرتی که دارند و اصرار بی منطقی که در رو در رویی با جهان دارند. بر سر چیزی که حق اش می دانند و سعی دارند به زور حقنه مان کنند که حق است. چه اینکه فناوری هسته ای اگر دانشی باشد که از درون سر بر آورده با تعلیق از دست نمی رود. دانش می ماند و از جای دیگر سر بلند می کند.

اما من و شمایی که به بیهودگی این حماقت ها آگاهیم روزی، دیر و زود به خاطر اینکه نشستیم و چیزی نگفتیم. به خاطر اینکه گاهی اوقات دچار تردید شدیم و ترسیدیم، محکومیم به غرق. در این کشته شکسته که دیگرانش به سمت فنا می برند.

 Posted by Picasa